هنوز فصل عزا تمام نگشته تا سیاه جامگان کلمات را از ذهن بزداییم. و این حصار دل شکن تمام صحرای وجود را در بر خویش تنگ فشرده است.
با گردابی از ظلمت دست و پنجه میساییم.
هنوز فصل عزا تمام نگشته تا سیاه جامگان کلمات را از ذهن بزداییم. و این حصار دل شکن تمام صحرای وجود را در بر خویش تنگ فشرده است.
با گردابی از ظلمت دست و پنجه میساییم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:5 
|
دوست دارم حرفهایت را که به خنده وامیداردم. دوست دارم صدایت را که به شوق وا میداردم. دوست دارم نگاهت را که به شرم وامیداردم. دوست دارم تو را ای دل که به نقاشی خواب و خیال وا میداریم.
ای دل ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:0 
|
خورشید بالای سرت آسمانش آبی است. آن دور ، دم خط افق، دلش خونین است.
دم دریا آسمان، آبی تر، زیباست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:8 
|
سالها چون بادها میگذرند و ما چون بید ها میلرزیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:52 
|
دینم شکستنی است
دستم شکستنی است.
دردم شکستنی است
دل هم شکستنی است
عشق هم شکستنی است
اینجا چه شهری است؟
بند بندم شکستنی است.
بندی نمی زنی؟
مرهم نمی نهی؟
دل را که رفته است
از یاد ها رفته است
آن دور ها رفته است
عاشق نگشته است
فارق نشسته است
حیران جاده ها
او مانده است و "او"
با بادها رفته است
اینجا نه جای من
آنجا نه جای تو
این دل سرای تو
با من بمانِ من.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:33 
|
دوست آشنای لحظه هاست.
دوست یک نگاه بی انتهاست.
دوست اسیری از خود جداست.
دوست دستی به گرمی خداست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:18 
|
خواندیم در مقتل، در سپاه یزید همجور آدمی بوده از بزرگان تا رجاله ها.
خوش داشتند حرمت روز عاشورا .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:9 
|
کاروان توبه و بازگشت به سوی خدا که از رجب آغاز شد در هر منزلگهی نجات عده ای را منجر گشت.نجات یا سعادت یا قرب بیشتر.خداوند در رجب با قدوم حسین و عباس و ... مسافران راه طریقت را صدای خوش هدایت داد. این الرجبیون در رجب و شعبان به خودسازی پرداختند و تمرین دوستی با خدا کردند و در رمضان در سرای دوست میهمان عزیزی بودند و صاحب خانه به شایستگی شان خود از آنان پذیرایی کرد.گنهکاران امت نیز به لطف و کرم لیله القدر و عید فطر به توبه انابه پرداختند. جا ماندگان این غافله در عرفه دعای عرفه خواندند و حضرت حق با رحمتی بیکرانه به سوی بندگان آغوش محبت باز کرد و بدترین گناه آن شد که کسی از صحرای عرفات بیرون آید و خود را نابخشوده انگارد. اما انگار باز کسانی هستند که عرفه را هم از دست می دهند. وقتی صدای زنگ شتران کاروانی در یک صحرای سوزان شنیده میشود ته همه دلها می لرزد.
این صدای کاروان کیست؟ شبهای این بیابان چه نورانی شده است. کیست که در این وادی با اهل بیت و یارانش منزل گزیده؟
نمیدانم وقتی محرم می آید چه اتفاقی در دلها می افتد و چرا اینقدر زود شهرها رنگ عوض میکنند و در و دیوارشان از سیاهپوش پر میشود. قلبها جلوه ای دیگر پیدا میکنند و هر قطره اشکی که فرو می غلتد دلی نیز می لرزدو تجلی نوری می گردد که زشتی را از بین میبرد. آنهایی هم که یکسال با خدا میانه ای نداشتند نمی دانم چه میشود وقتی صدای یا حسین می شنوند بی اختیار دگرگونه می شوند. گو اینکه در این صحرا چراغی برافروخته اند که با وجود هزاران سرمنشاء سیاهی باید او هدایت کننده دیگران باشد. در محرم کشتی نجاتی آمده تا همگان را به سرمنزل مقصود برساند. آری حسین چراغ هدایت است و کشتی نجات.
ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:14 
|
رسم هایی است در این زمانه که نه من نه تو در ان دخالتی نداشته ایم. نه در بوجود اوردنشان نه در امتداد و نه در بقا. اما خوب هر کسی میگویند میخواهد دیگر.
میخواهی خودت باشی اما انگار نمیشود.
باید لای پوستین هزار لای این برف های زمستانی خودت را بپوشانی که دیگر چیزی از سرما نفهمی.
اینجا شهر هزار فرنگ است و تو غریبه تر از همه.
آهای نشسته روبرو ، دیگر نه صدایی از تو هست نه حرفی . تنها خطی از نگاه به دور دست بر جای مانده.
چرا اینقدر دیر.
مخیله تاب خورده، تهوع بچگی را برایم تداعی میکند.
چقدر سخت.
چی؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:35 
|
امشب هم چونان هزار هزار شب تاریک عمر تاریک است. تاریک و ابر آلود و دلگرفته از این بی بودنی خورشید.
امشب هم کلام در پس هزار فریب و پیچ و خم این کلمات جاده ای به هیچ سمت میکشد.
حتی کسی نیست به هم آمیزد این سیال ذهن آشفته را تا از سر ریزش بر دیگ جوش زمانه بکاهد.
حتی بی هیچ نا آشنا ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:8 
|
رنگ به رنگ شدن زمانه را از فصلهایش می توان فهمید.
آدم ها را هم انگار در زمستان وقتی چون طبیعت رخت عریانی به تن می کنند ، می توان شناخت.
کویر به نرمی زیر پایت فرو میریزد و تو میمانی در برهوت بی آب خودت.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:53 
|
ـــ دهان خاطره هایم طعم سیب ترش گاز زده ایست.
ـــ هوا دارد باز سرد میشود. برف می خواهد ببارد انگار. آب ته چاه پیداست هنوز؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:13 
|
سپرده ام خودم را به خدای باران، به خدای باد ، خدای خاک و خدای دریا. سپرده ام که برایم سوغات بیاورد از آن بالا. سپرده ام که ببینم این سفر چقدر قرار است طولانی شود. من مانده ام و سایه ای که به جاده، غروب را نقاشی می کند.
امروز دلم را سپرده ام که بسپارد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:11 
|
پاییز دارد کم کم خودش را نشان میدهد . پاییز آمد تا آن گل های شقایق وحشی باغ خیال همیشه بهار با آمدنش بپژمرند و زمستان می آید تا پوش یخ زدگی را بر روی همه ی زمین و خاطره ها بکشاند.
پاییز آغاز رنگ عوض کردن هاست به سمت مرگ سپید سرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:19 
|
این چند روزی که پادگان آموزشی بودم چقدر خاطره دارم. البته یک مقدار برای دوستان تعریف کردم.
کلی هم دوست هم خدمتی پیدا کردم. از همه جای ایران.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:49 
|
رفتنی باید برود حتی اگر معاف شده باشد. این حرف ها سرش نمیشود.
این لحظات اعصاب خوردیش سر این است که کلی خاطره سرت آوار میشود.
دعایتان را بدرقه ی راهم می خواهم .
یا حق.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:26 
|
کسی را می خواهم برایم داستان بخواند داستان از ان دور ها . تا دور شوم. آخر دارم دور میشوم . نمیدانم دیر یا زود اما دور میشوم.
داستان آن دره های همیشه سایه و تا نیمه تابستان پر از برف. داستان آدم های دهاتی و ساده. داستان آبی های همیشه جاری بهار از چشمه ها و آسمانهای بعد از بارش.
دلم میخواهد داستان سفر کردن برایم بخواند قصه گو. داستان سفر قوی آسمان تابستان.
خسته ام از تاب و گرمای داغ این روز ها .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:40 
|
عجب روزگاریست. چرخ و چرخ، گردونه گردونه ، بالا بالا ، پایین پایین.
بی ربط : اونقدر سر حرفش واینساده بود که حتی بش بگم دیدی همون شد که میگفتم و تو هی میگفتی نه!
باز هم بی ربط: انبوهی از پوچ ها هیچستانی برایمان ساخته که در زندگیه در آن غوطه وریم.وای که این هیچ ها خاطره هایی باشند و تو آدم زندگی با گذشته ها.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:47 
|
باز هم توهم صدایش، دو خط سپیدار خیال را پر میکند از صدای چلچله های پر هیاهوی بهاری ، در هم و بر هم، در کنار جوی همیشه جاری آبگون زمان.
جاده های خاکی چشم در انتهای راه
پر از همهمه ی آمد و شد ساکنان این دیار
نه انگار نداری تو هیچ تعلقی
به برکه های پر از سراب یا که مرداب این دیار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:12 
|
گر چه از خیالمان میگذشت، باورمان نمی شد فردا اینچنین باشد.
پیچه ایست در ذهن و به رسم خود می تابد.تو میمانی و فراز و فرود، با هر گردنه ی این مسیر.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:40 
|
ــ خوابیم و او رفت. بزرگا که بزرگی رفت.
ــ دستور توفق طرح صادر شد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:15 
|
این ساعتها و روز ها دارد برای بار ۲۶ ام تکرار میشود. یکبار دیگر هم گذشت. از دشت شقایق های وحشی همیشه بهار سال قبل گذشتم و از هزار راه و بیراه و همچنان به خم هیچ کوچه ای هم نرسیده ام. احساس عجیب و غریبی است. بزرگ شدنی که نمیدانی خوب است یا بد.
اعتماد و خیال بافی، چوب خوردن هم دارد . آن هم چوب دو سر نجس یا طلا.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:10 
|
آدمهای پولدار ماشینشان را میفروشند و یکی نو میخرند. دنیای ماشینی همین است دیگر. آدمهای ماشینی ، ماشینهای آدمی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:42 
|
بعضی ها رو سفیدی سنگ پای قزوین را خریده اند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:17 
|
ـــ می بینی آسمان هم هر روز می آید و اشک میریزد، اما با اینکه بهار است بی هیچ غر غری . آرام آرام . ولی دل پری دارد ها.
ـــ می خواهند لحاف بغض را به زور در گلویت بچپانند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:30 
|
گرگ ها قابل احترامند. دل و جرات دارند و به شکار حمله میکنند اما کفتار ها میگذارند زخم که برداشت، لاشه که شد، می آیند سراغ صید.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:36 
|
تیک تاک ثانیه ها ایستاده است
ساعتها تغییر کرده اند
زمان ه عوض شده است
دیگر نمی توان میان واژه ها و فریاد پیوندی گذاشت
او وارهید از این دژخیم سپید
و بازگشت به سیاه چال زمان.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:42 
|
غمینه سنگ سیرتی یا صورتی، چهره اش پر است از غبار، و گسل این تکه ی خاکی جوی آبهای فصلی ایام. سپید رویانی که منشا میگیرند از خاک، شروع برف رنگی گشسته است بر قله ی باد ساب این مخلوق.
نقاش ها و خطاط ها امضا می کنند پای اثرشان، نمیدانم بازیگردان زمانه چگونه اثبات میکند حکمش را که گاهی کسی دیگر داده است.
همان شد که فکر میکردم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:55 
|
من در اين باديه بيمار عطش بودم و انگارلب درياي توام
و کويري خشک مرا گرداگرد پوشانده بود
و خيالي و سرابي که هست چشمه ي آب
دلم اما تهش قرص نبود
زير پاي چشمانت مرا آويختند
لگد صندليش مال تو بود
نه کمندي
نه سر زلفي
نه همان قامت سروي
تو بودي و خودت
آن کوير سوزان و بيرحم
آن کوير سوزان و بيرحم گرداگرد
و من بيمار عطش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:16 
|